خدای من!
می دانم اگر لحظه ای مرا به حال خودم رها کنی وجودم به لاوجود تبديل خواهد شد و ظلمت سراسر هستی ام را خواهد گرفت...
آری...
تو با منی، تو هميشه و همه جا با منی، و اين منم که حضور تو را فراموش کرده ام و ديگر با تو نيستم و در تاريکی های نفسم مستغرق گشته ام.
معبودمن!
ای کسی که می پرستمت و به يادت هستم،مگر می شود تو لحظه ای به يا د من نباشی؟!!
ای کسی که دارنده ی کمالی و همه ی صفات به نحو کامل و احسن شان در توست، مرا درياب از اين خستگی های جانکاهی که فقط برای زمينيان است. مرا رهايی ده تا همه ی چراغ های چشمک زن شهر و همه ی پستی ها و بلندی هايش برای من فقط وسيله باشد، وسيله ی عروج...
عروج به شهری که سر در آن مادری مهربان کاسه آبی از کوثر هديه ام دهد و سيرابم نمايد...